| |
| چهارشنبه 31 فروردین 1384 |
| تقدیم به تو... |
و تو مرا به غمگین ترین ترانه تبدیل کردی.با دوست داشتنی بودنت مرا منفور کردی.نزد خودم رانده شدم...

|
|
| |
| جمعه 26 فروردین 1384 |
| ترانه |
به او گفتم غمگین ترین ترانه را برایم بخوان.چشمهایش را بست و آرام آرام گریست...

(برگرفته از آیا...)
|
|
| |
| سه شنبه 23 فروردین 1384 |
| باحال! |
یعنی میشه منم به آسمونا برم؟واسه همیشه
خیلی باحاله!حتماً ببینیدش.
|
|
| |
| چهارشنبه 17 فروردین 1384 |
|
سلام آقا این بلاگ اسکای معلوم نیست چرا هر چند وقت یه بار قاطی میکنه.حیف که دوسش دارم.وگرنه تا الان یه جا دیگه خونه خریده بودم. در ضمن به لطف خداوند و دعای دوستان حالم بهتر شده .ایشاا... که همهء مریضا خوب شن به خصوص پدر شیدای عزیز. راستی.من ممنوع الاینترنت شدم.دوستان هوای بلاگ منو داشته باشید.البته قاچاقی میام سر میزنم.ولی به دلیل کم خوابی و به هم ریختن برنامهء زندگی مامان تحریمم کرده. مواظب خودتون باشید که مریض نشید. فعلاً |
|
| |
| چهارشنبه 10 فروردین 1384 |
| ای بازگشته... |
نگاه بود و تبسم میان ما تنها نگاه بود وتبسم!
اما... نه: گاهی از تب هیجانها بیتاب میشدیم گاهی که قلبهامان
میکوفت سهمگین گاهی که سینههامان چون کوره میگداخت دست تو بود و دست من ــ این دوستان پاک ــ کز شوق سر به دامن هم میگذاشتند وز این پل بزرگ
ــ پیوند دستها ــ دلهای ما به خلوت هم راه داشتند! یک بار نیز
ــ یادت اگر باشد ــ وقتی تو، راهی سفر بودی یک لحظه ، وای تنها یک لحظه سر روی شانههای هم آوردیم با هم گریستیم... تنها نگاه ما بود و تبسم ، میان ما ما پاک زیستیم!
ای سرکشیده از صدف سالهای پیش ای بازگشته از سفر خاطرات دور آن روزهای خوب تو ، آفتاب بودی
بخشنده ، پاک ، گرم
من مرغ صبحدم بودم
ــ مست و ترانه گو ــ اما در آن غروب که از هم جدا شدیم شب را شناختیم.
در جلگهء غریب و غم آلود سرنوشت زیر سم سمند گریزان ماه و سال چون باد تاختیم در شعلهء بلند شفقها غمگین گداختیم.
جز یاد آن نگاه و تبسم، مانند موج ریخت به هم هر چه ساختیم. ما پاک سوختیم. ما پاک باختیم.
ای سر کشیده از صدف سالهای پیش ای بازگشته، ای به خطا رفته! با من بگو حکایت خود تا بگویمت: اکنون من و توایم و همان خنده و نگاه آن شرم جاودانه آن دستهای گرم آن قلبهای پاک وان رازهای مهر که بین من و تو بود ما گرچه در کنار هم اینک نشستهایم بار دگر به چهرهء هم چشم بستهایم دوریم هردو ، دور...! با آتش نهفته به دلهای بی گناه تا جاودان صبور.
ای آتش شکفته ، اگر او دوباره رفت در سینهء کدام محبت بجویمت؟ ای جان غم گرفته ، بگو، دور از آن نگاه در چشمهء کدام تبسم بشویمت؟
فریدون مشیری
سلام یه سلام بعد از حرف دلم.زیاد حرف نمیزنم چون حالم خوب نیست.فقط یه خواهش کوچولو.دعا کنید حالم خوب شه.دیگه دارم میمیرم.به قول غریبه: یا حق.
|
|
| |
| یکشنبه 7 فروردین 1384 |
| رفع سوء تفاهم! |
سلام این چند وقته من دیدم که چندتا از دوستانی که به وبلاگ من لطف دارن وسر میزنن دچار یه سوء تفاهم شدن.جریان اینه که همه سؤال میکنن که من بچهء اهواز ویا کلاً بچهءجنوبم یا نه؟ عرض کنم خدمت دوستای گلم که بنده زاده و بزرگ شدهء تهرانم و پدر بزرگ و مادر بزرگهایم و قبلیاشون هم مال تهران و حومهء تهران هستن. ولی زمان جنگ یه خانوم محترمی که از جنگ با ۳ تا بچهء کوچولوش فرار کرده بودن و شوهرش هم نظامی و مشغول جنگ بوده هم محلی ما میشن.(البته من اون موقع وجود خارجی نداشتم. حتی نگار که از من بزرگتره نبوده.)خلاصه نگار که به دنیا میاد بعد از چند وقت اون خانواده پدرشون میاد واز تهران میرن اهواز. ما از هم بی خبر بودیم تا ۲ سال بعد از فوت بابا .به عبارتی ۱۰ سال بعد از اون ماجرا.اون خانم محترم به هر زوری که شده شمارهء منزل جدید مارو پیدا کرد و یه روز که مامان داشت برای من و نگار از خاله زیبا(همون خانومه)صحبت میکرد تلفن خونه زنگ زد.نگار گوشیو برداشت.ما دیدیم چشماش ۸ تا شده(آخه چشای نگار همینجوری درشته وای به روزی که تعجب کنه.)خلاصه بعد از ۵ دقیقه تعجب گفت مامان بیا تلفن خاله زیباس. خلاصه کنم.از اون سال ما هر سال عید میریم اهواز خونهء اونا و تابستونا اونا میان خونهء ما. شهریور۸۳ ما طی یک مراسم کاملاً رسمی دختر برادر خاله زیبا رو واسه برادرم عقد کردیم.حالا دیگه فامیل شدیم. اینم از قضیهء نفیسه و جنوب.در ضمن من عاشق شبای کارونم.هر کی ببینه عاشقش میشه.دعا کنید بتونم تابستون برم.چون خیلی دلم میخواد. |
|
| |
| پنجشنبه 4 فروردین 1384 |
| عید در تهران(تنها در خانه ۱۲) |
مامان نیست.برای اولین بار عید نرفتم اهواز.عید تهران برام غریبه.این چند روز که مامان نیست همش مریضم.یا دندون درد،یا سر درد،یا معده درد،یا دل درد.خلاصه که همش مریضی پشت مریضی.من مامانمو میخوام .اینا همش منو میبرن مهمونی.نمیخوام .
باحاله بخونید.(دزدیده شده از بی هیچ عنوان.) |
|
| |
| سه شنبه 2 فروردین 1384 |
| وقت با ارزش شما! |
خودمو نمیگم.کسایی که ادعا میکنن وقتشون خیلی با ارزشه.هیچ فکر کردید در سال دو ساعت از عمرتون با عقب یا جلو کشیدن ساعات گم میشه؟لطفاً یکی به من بگه این دو ساعت کجا میرن. در ضمن.لطف یک دوست عزیز.(مهدی) |
|