نگار و عسلک کوچولوش
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو

جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 30 دی 1383




برگشتم به سالیان سال پیش.خیلی دردناکه!

دوشنبه 28 دی 1383
دزد!



هر چند وقت یه بار کفشای نازنینمونو میبردن.هر چی سعی کردیم بگیریمش نشد.دیشب خواهرم با شوهرش اومدن خونهء ما.نیم ساعت پیش برادر کوچیکم اومده میگه: نفیس پاشو بیا بیرون دزد اومده!
مثل فشنگ دویدم بیرون اتاق.دیدم برادر بزرگم و دامادمون رفتن بیرون.منم به خاطر احتیاط صدا کردن وسط حال بخوابم.منم اومدم شبکه.همین چند دقیقه پیش مامانم داد زد گرفتنش!
پلیس همیشه حاضر ۱۱۰ یکیشونو دستگیر کرد.
خدا خودش رحم کنه!

شنبه 26 دی 1383




فاصله‌ها اونو به من برسوند....
فاصله‌ها درد منو نمیدونید....

یعنی شما میگید به من میرسوننش؟من که بعید میدونم...

چهارشنبه 23 دی 1383
یک قصهء قدیمی!




یه مردو یه زن،
با یه بچه
تو یه خونه
حالا یه نفر در میزنه.
هر کی هست، اگه خوبه بیاد تو
اگه بده بره!
نتیجه : کاش همهء آدمای بد، خودشون قبل از اینکه بیان تو، میرفتن! 


                                                                                                      فالکو


شنبه 19 دی 1383




سلام
احساس میکنم دارم واقعاً وارد یه دنیای تازه میشم.رفتم واسه آموزش رانندگی ثبت نام کردم.
دارم تکون میدم به زندگیم.خیلی خوبه.مگه نه؟


چهارشنبه 16 دی 1383
خونه تکونی!




سلام سلام
خودم وبلاگ عزیزمو درست کردم.مهرانی عزیز یادم داد منم درستش کردم.مهرانی دستت درد نکنه.
فعلاً.


یکشنبه 13 دی 1383





سلام
یه سلام با یه دنیا غم.رفتنی شدیم.دو ماه دیگه اسباب کشی داریم.قراره بریم لواسون.امروز رفتیم خونه دیدیم.فقط مونده بستن قرارداد.این یعنی کنده شدن من از تمام خاطراتم.الان که اینارو مینویسم یه بغض گنده گلومو فشار میده.حتی دلم واسه همسایمون که ازش متنفرم تنگ میشه.آخه این خونه همش خاطرس.از مادر بزرگم،از شیطونیام،از همه چیز.دیگه حتی پسر داییم نمیتونه بعدازظهرا که دلم میگیره بیاد ببردم بیرون.یا نمیتونم از سر بیکاری برم بچه فسقلیای محلو دست بندازم.امیدوارم هیشکی مجبور نشه از خاطراتش کنده بشه.همیشه ادعا میکنم که من برام وابستگی معنی نداره.ولی مثل اینکه این خونه و خاطراتش از وابستگیای زندگی من هستن. خیلی برام سخته.وقتی شنیدم اینجا فروخته شده فقط گریه کردم.ولی با گریه هیچ چیز درست نمیشه.فقط از همتون میخوام که جدی جدی دعا کنید مامانم راضی شه برام ماشین بخره.وگرنه من تو تنهایی اونجا دق میکنم.
با امید به دعاهای شما دوستان.
نفیسهء دلشکسته وتنهای بدبخت وغریب وبیچاره.


جمعه 11 دی 1383



امروز قول یه ماشین‌ویه دوچرخه از مامانم گرفتم.حالا نمیدونم جفتشو برام میخره یا اینکه رنگ یکیشم نمیبینم.آخه قراره بریم لواسون زندگی کنیم.تا دوماه دیگه میریم.خدا کنه ماشین بخره دوچرخه زیاد مهم نیست.لطفاً بازم برام دعا کنید.ضمناً همچنان معتادم.مثل اینکه کسی دعا نکرده.

سه شنبه 8 دی 1383
اعتیاد!




من معتاد شدم.به خوردن آدامس خرسی والبته ترکوندنش با صدای بلند وسط خیابون که البته هر بار مادر عزیزم کلی دری‌وری نثارم میکنه.دعا کنید!

چهارشنبه 2 دی 1383



سلام
خیلی وقته نیومدم.زیادم دلم واسه اینجا تنگ نشده بود.خیلی کار داشتم،خیلی.
عروسی نگار بودو سر همه شلوغ. یک هفته‌ونیم از عروسی میگذره.در ضمن نگار داره مامان میشه.این قشنگ ترین خبری بود که شنیده بودم.چند وقت دیگه خونه‌‌‌‌‌‌ی ما پر میشه از ونگ ونگ بچه‌ی نگار.
راستی یکی بیاد کمکم کنه.میخوام قالب وبلاگ رو عوض کنم.یه سری کار دیگم دارم که بلد نیستم.کمـــــــــــــــــــــــــــــــک!

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 51855


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها